صلح با طالبان؛ استراتژی مطلوب یا اندیشه مغلوب؟
نویسنده: حمزه واعظی، نویسنده و تحلیلگر مسائل سیاسی
درآمد
در اواخر نیمه دوم سال 2008 بود که طرح مذاکرهی مستقیم دولت افغانستان با گروه طالبان با میانجیگری عربستان سعودی افشا گردید و موجی از عکسالعملها را در محافل سیاسی داخلی و رسانههای خارجی برانگیخت. افشای این موضوع، پدیدهی غیرمترقبه و شگفتانگیزی در روند تعامل پیچیدهی سیاسی در افغانستان نبود، اما آنچه موجب تأمل و مایهی نگرانی بسیاری از مردم و گروههای اجتماعی، سیاسی و مدنی افغانستان گردید، ماهیت متناقض و مکانیزم مبهم و سطحی این نوع اقدام سیاسی و نامنسجم در سطح مدیریت کلان کشور بود که فضای سیاسی و اعتماد مردمی را بیش از پیش آلودهتر و خدشهپذیرتر ساخت.
ابهامها و پرسشهای استراتژیک
ایدهی مذاکره با طالبان از همان سالهای اول حکومت حامد کرزی، از جانب شخص رئیسجمهور بارها مطرح شد؛ اما شیوهی عمل و مکانیزم اجرایی پروسهی مذاکره همواره در پردهای از ابهام و تردید قرار داشته است. تا این که در اواخر نیمه دوم سال 2008 بود که طرح مذاکرهی مستقیم دولت افغانستان با گروه طالبان با میانجیگری عربستان سعودی افشا گردید و سرانجام این موضوع را به عنوان یک استراتژی حکومتی در آورد و به مثابه یک نیاز استراتژیک تعریف گردید. به همین خاطر در تابستان 2010 با برگزاری لویه جرگه صلح در کابل، کوشیده شد به این پروسه مشروعیت و سرعت ببخشد.
مذاکره با طالبان همواره در هالهای از تردید و نگرانی همراه بوده است. نگرانی از جانب مردم و نهادهای مدنی و جامعهی زنان افغانستان و تردید و بیتفاوتی رسمی از جانب گروه طالبان. طالبان در واکنش به پدیدهی مذاکره، همواره شرایط کلانی را مطرح کردهاند. با آن که آقای کرزی در اوایل سال 2008 نیز از سران طالبان برای مشارکت در سطوح بالای مدیریتی کشور دعوت به عمل آورده بود، ولی این گروه متکبرانه، نه تنها به این پیشنهاد کرزی اهمیتی قایل نشدند، بلکه دولت وی را وابسته و حتا نامشروع خواندند و باز هم بر پیششرطهای متعدد خود، از جمله خروج قوای ائتلاف از افغانستان تأکید نمودند.
افشای مذاکرهی مستقیم با طالبان در سال 2008 و ادامهی این گفتگوها و تلاشهای سیاسی حکومت در سالهای پسین، خارج از سه گمانه نبوده است:
اول آن که با افشای مذاکره احتمال میرفت و در حال حاضر نیز گمان میرود، روند مذاکره به درجهای از پختگی و چانهزنیهای اولیه رسیده باشد. دوم آن که گمان میرفت و میرود روند مذاکره مبتنی بر یک مکانیزم اساسی، جدی و تاحدودی توافق شده باشد. و سوم آن که، تصور میشود جانب حکومت حد اقل، بر بخشی از مهمترین شروط طالبان صحه گذاشته باشد.
با برگزاری لویجرگه صلح کابل، اکنون اما به روشنی در مییابیم که روند مذاکره با طالبان صرفاً از مرحلهی یک «ایدهی سیاسی» گذشته و تبدیل به یک «عقیدهی سیاسی» گردیده است که به جدیت کوشیده میشود با یک استراتژی مشروع راهبردی، تئوریزه و پیگیری شود.
حکومت کابل با آن که شناخت کاملی از ماهیت ایدئولوژیک، وابستگی بیرونی، اهداف قومی و سیاسی و مطالبات زیادهخواهانهی طالبان دارد، به هیچوجه خود را مکلف نمیداند در صدد پاسخگویی به این نگرانی و پرسش مردم افغانستان و زنان و گروههای مدنی برآید که با چه قمیتی به چنین مذاکره و معاملهای تن در میدهد؟ آیا اساساً مذاکره با طالبان حتا با قربانی کردن آرمانهای پدید آمده در شعاع ده سال گذشته و ارزشهای حاصل آمده از روند فرهنگی و دمکراتیک پس از بن، واقعاً به تأمین صلح و ایجاد امنیت منجر خواهد شد؟
اهداف و انگیزهها
به نظر میرسد با توجه به بحران سیاسی، موقعیت اجتماعی، پریشانی مدیریتی و ناتوانی نظامی که دولت و شخص رئیسجمهور در سالهای پسین دچار آن شده است، فرایند مذاکره با طالبان و برجسته ساختن سوژهی تبلیغاتی آن، مبتنی بر پیگیری چند هدف و انگیزه میباشد:
با قرار گرفتن مجدد حامد کرزی بر کرسی ریاستجمهوری افغانستان، وی به تدریج به این ایده رسیده است که ادامهی حیات سیاسی و تسلط مقتدرانه بر قدرت حکومتی بدون رضایت و حمایت قاطع جامعهی پشتون، به ویژه گروههای مدعی عظمتطلب امکانپذیر نیست. رضایت جامعهی پشتون هم از دیدگاه وی، مستلزم سازش سیاسی با طالبان و همنوایی با جریانهای زیادهخواه و عظمتطلب میباشد.
از آن جا که ناآرامیهای فزاینده در جنوب و شرق کشور، نشان دهندهی گسترش نفوذ اجتماعی و سیاسی گروه طالبان در این مناطق و کاهش نقش و نفوذ دولت در میان مردم این ولایات میباشد، گمان میرود که جدیشدن روند مذاکره با طالبان، ارتباط خاصی با جلب آرا و رضایت اجتماعی این مناطق داشته باشد که اکنون به عنوان پایگاه اصلی و طبیعی برای گروه طالبان تبدیل شده است.
با توجه به همین رویکرد و از همینرو است که رقبا و منتقدین رئیسجمهور، وی را به شدت به رویکرد قومی و جناحی در عملکردهای مدیریتی و سیاسی متهم میکنند.
2. پس از تشکیل "جبهه ملی"، فرآیند رقابتها و حتا تنشهای سیاسی میان تیم رئیسجمهور کرزی و رهبری این جبهه عمیقتر گردید. قوت گرفتن این جبهه در عرصهی سیاسی و نیز، نقش غالب آن در کنترل مجلس شورای ملی، گسترهی تأثیر و نفوذ این جبهه را در معادلات سیاسی و داخلی پررنگتر میساخت. چنانکه دیده شد، این جبهه در انتخابات ریاستجمهوری سال 2009، عبداللهعبدلله را به عنوان رقیب اصلی کرزی معرفی نمود. از همینرو، حدس و گمان بر این بوده است که تیم رئیسجمهور، گزینهی مذاکره و امتیازدهی به طالبان در جهت نزدیکی به این گروه را به منظور تقویت و ابتکار سیاسی جبهه خویش و تضعیف و انفعال رقبای عمده سیاسی خود، یعنی جبهه ملی و نیز، گروه نو بنیاد موسوم به "ائتلاف تغییر و امید" به رهبری عبداللهعبدالله، اتخاذ کرده باشد.
3. ضعف مدیریت، فساد اداری و اقتصادی، بحرانی شدن شرایط امنیتی، گسترش فقر و بیکاری، بیعدالتی و ناکارآمدی در اجرای پروسهی بازسازی و عقیمشدن روند دمکراسی با سرکوب برخی آزادیها در کشور از یک سو، دولت را در حوزهی داخلی با چالش مشروعیت ملی، بحران رسوخ و بحران اعتماد مواجه کرده است.
از سوی دیگر، گسستگی سیاسیـمدیریتی پدید آمده در ساختار دولت، موقعیت استراتژیک، صلاحیت مدیریتی و خلاقیت و ابتکار سیاسیـنظامی آن را در میان رقبای منطقهای و حامیان بینالمللی متزلزل نموده است. از همینرو به نظر میرسد جدیت و آشکارا کردن طرح مذاکره با طالبان، به نوعی نشاندادن خلاقیت سیاسی، ابتکار استراتژیک و استقلال عمل از جانب دولت افغانستان باشد که میخواهد در انظار و افکار داخلی و خارجی به عنوان یک دولت مستقل سیاسی و خارج از حوزهی نفوذ قدرتهای خارجی جلوه کند.
4. فرافکنی و انحراف افکار عمومی از ضعفها، ناتوانیها و فرسایش امور ناشی از عملکرد حکومت، به سمت یک مسأله جدی و معضل اساسی و رو به افزایش، به نام طالبان، هم میتواند یکی از انگیزههای مورد نظر رئیس جمهور و تیم همفکر وی باشد که سبب میگردد از یک سو، هر از چندگاهی مباحث و سرگرمیهای داغ سیاسی را در میان مطبوعات، محافل سیاسی، افکار اجتماعی، گروههای قومی و احزاب و نهادهای موجود برانگیزد و از جانب دیگر، میزان واکنش همسایگان، حامیان خارجی و افکار مجامع جهانی را نسبت به این موضوع حساس محک بزند.
ماهیت پارادوکسیکال
در ادبیات جنگ و صلح، مذاکره یک روش سیاسی برای امتیازدهی و امتیازگیری است. مذاکرهی حکومت افغانستان با طالبان اما با سنجش موقعیت سیاسیـنظامی دو طرف، مطمئناً از یک ابتکار خلاق منشأ نمیگیرد، بلکه این اقدام بیشتر به یک روش منفعل و بیفرجام شباهت میرساند که از سر ناگزیری و اعتراف به بازنده شدن جنگ، صورت میگیرد.
آنچه که در توضیح ماهیت و اهداف گروه طالبان، چه در زمان حاکمیت و چه بعد از فروپاشی رژیم آنان، واضح و تجربه شده است، این است که طالبان یک گروه ایدئولوژیک، ساختارمند و با مدعاهای مذهبی، قومی و سیاسی مشخص، پایگاهها و زمینههای اجتماعی مشخص و پشتوانههای خارجی شناخته شده میباشند که بسیار به زبان ساده، اهداف استراتژیک، اصول و رویهی سیاسی و حکومتی خویش را بیان و اثبات کردهاند و آن، در یک جمله تعریف و خلاصه میشود: ایجاد حاکمیت تکساخت قومی با مبانی دیکتاتوری شرعی و ایدئولوژی شدیداً بنیادگرانهی مذهبی.
بازهم آنچه که مسلم است این است که این گروه با جدیت و با انگیزه به خاطر تحقق همان آرمانها و حاکمیت همان ارزشهای مألوف خویش مبارزه میکنند و بسیار بعید است که تا به این اهداف و آرمانهای خود نرسند، به سادگی و آسانی دست از طغیان و شورش و خشونت همه جانبه دست بکشند.
مسأله دیگری که در این مرحله بسیار قطعی به نظر میرسد این است که، نه گروه طالبان به آن حد از ضعف و انعطافپذیری قرار دارد که به سادگی با گرفتن چند چوکی وزارت، ولایت و مدیریت، سلاح بر زمین بگذارد و به روند صلح بپیوندند و دست از معیارهای مذهبی، زیادهخواهی سیاسی و بنیادهای تفکر قومی خویش بکشد؛ و نه دولت افغانستان به آن اندازه از قدرت و ثبات قرار دارد که طرف مسلح و مجهز خود را مجبور به تندهی به اصول دمکراتیک قانون اساسی و منشور اعلام شدهی حکومت متکثر چندقومی نماید.
پس، پرسش اساسی این است که مقامات افغانستان برای طالبان چه امتیازی در دولت قایل میشوند و بر مبنای چه معیارها، مکانیزم و اصولی با این گروه تندخو و مغرور میخواهند به توافق و مصالحه برسند؟ آیا این توافق براساس تشکیل دولت ائتلافی «طالبانیـدمکراتیک» میتواند باشد که سرشار از تضاد و تناقض خواهد بود؟ و اصولاً اندیشهی مذهبیـقومی طالبان که جز انحصار قدرت و دیکتاتوری شریعت، مبنای تئوریک دیگری در اندیشهی دولتسازی نمیشناسد، چگونه با قانون اساسی، شعارهای مدنی، مشارکت قومی و مدارای دمکراتیک که مورد ادعای دولت انتخابی بود، مطابقت و همخوانی خواهد داشت؟ و آیا خواهش آنها مبنی بر خروج قوای ائتلاف از افغانستان به معنی بازگشت دوبارهی افراطگرایی و یکهتازی تروریستها و جولانگری فاشیسم مذهبی و استبداد قومی در افغانستان نخواهد بود؟ و اساساً این رویکرد عاقبتنیندیشانهی سیاسی رئیسجمهور، ماهیت پاردوکسیکال مذاکره و توافق با طالبان و پیامدهای نامفید و بلکه مضر آن را چگونه میتواند توجیه حقوقی و سیاسی کند؟
پیامدها
موضوع اساسی دیگری که جای تأمل دارد این است که نقش و نفوذ حامیان خارجی دولت افغانستان در روند پیگری این مذاکرات در هالهای از ابهام قرار دارد. مقامات کاخ سفید و بریتانیاییها به صورت کلی با این موضع موافق هستند اما مکانیسم جدی و شرایط مشخص و روشنی برای نحوه و معیار توافق با گروه طالبان و یا حامی اصلی آنها، دولت اسلامآباد، ارائه نکردهاند. برخی از فرماندهان و مقامات امریکایی تنها توصیه نمودهاند که مذاکره با طالبان باید از موضع قدرت باشد؛ چیزی که متأسفانه دولت افغانستان در این شرایط از آن برخوردار نیست.
نکته دیگری که اوضاع را پیچیدهتر و آشفتهتر میسازد، نامنسجم بودن تصمیمات سیاسیـنظامی حامیان خارجی افغانستان در ارتباط با عملیاتهای نظامی، حمایتهای سیاسی از گروهها و جناحها و مواضع استراتژیک در قبال بحران سیاسی و اختلافات درونی دولت کابل است.
در مجموع، آنچه قابل درک و پیشبینی است این است که روند مذاکره و معامله با طالبان، چه با توافق حامیان خارجی و چه با بیتفاوتی آنها صورت گیرد، بسیار بعید به نظر میرسد که نتیجهی مطلوب و فرجام میمونی برای تحقق صلح، تأمین امنیت و ثبات سیاسی و آرمانها و مطالبات اجتماعی در پی داشته باشد. بلکه این مذاکره میتواند شرایط به جود آمدن موقعیت و بحرانهای ذیل را فراهم آورد:
1. ادامه مذاکره به بهرهبرداری تبلیغاتی، گروه طالبان یاری میرساند و بدین وسیله به تقویت روحیهی هواداران و نیرهای نظامی آنها کمک میکند.
2. پروسهی مذاکره، موقعیت سیاسی گروه طالبان را به عنوان یک گروه قدرتمند ارتقا میبخشد، فرصتهای سیاسی و زمانی را به نفع آنها طولانی میکند و به خواستهها و شرایط آنان مشروعیت میدهد.
3. به اختلافات بیشتر در درون دستگاه دولت و ساختار قدرت و حتا در میان حلقهی درونی حاکمیت دامن میزند. مخالفت شدید وزیر خارجهی وقت، آقای اسپنتا و یا نارضایتی تلویحی معاونان رئیسجمهور با روند مذاکره با طالبان، خروج و حذف دو مهره اصلی امنیتی، یعنی حنیف اتمر و امرلله صالح از بدنهی حکومت، اولاً نشانگر وجود ناموافقان جدی در درون کابینه با این پدیده و دوماً نشانهی «تیمیشدن» جریان تصمیمگیریهای کلان و استراتژیک در حلقهی خاص میباشد.
4. هر نوع موافقه و مذاکرهی غیرشفاف و ابهامآمیز با طالبان، به تشدید بدگمانیهای قومی و در نتیجه، تجدید منازعات تباری میدان خواهد داد و بهانهی سوءاستفاده گروههای سیاسی را در ایجاد درگیریهای غیرقابل پیشبینی، فراهم خواهد ساخت.
5. توافق و مذاکره با طالبان به بازتولید رقابتهای منطقهای در افغانستان میدان خواهد داد. حامیان منطقهای جبهه ملی که از تقویت موضع سیاسی گروه طالبان بیمناکند، بهانه مُوجهی برای حمایت و تقویت این جبهه پیدا خواهند کرد. هشدار رسمی وزیرخارجه ایران نسبت به روند مذاکره با طالبان، گویای این واقعیت سیاسی بود. از جانب دیگر، حامیان سیاسی گروه طالبان، به ویژه پاکستان، نقش و نفوذ بیشتری در روند منازعات و بحران سیاسی افغانستان پیدا خواهند کرد.
6. با توجه به گرهخوردگی سیاسی و پیوندهای فکری، ایدئولوژیک و حتا خویشاوندی رهبری گروه طالبان با رهبری القاعده و نیز، نیازمندیهای اقتصادی و الهامگیری تشکیلاتی و نظامی طالبان نسبت به تروریستهای القاعده و مافیای مواد مخدر، چنانچه هر نوع مذاکره و موافقهای که موجب تقویت موقعیت سیاسی گروه طالبان گردد، به طور قطع موجب تقویت و انسجام سیاسی و عملیاتی مثلث القاعده، مافیای مواد مخدر و تبهکاران در داخل افغانستان و ماورای مرزهای افغانستان خواهد گردید.
Share